دیدار با آیت الله مجتهدی تهرانی _ به همراه آخرین تصاویر
صبح های جمعه، شبکه ی قرآن سیما (که در این ساعت بر روی کانال دو قرار می گیرد) سخنرانی یک عالم برجسته ای را نشان می دهد که خیلی روان و همراه با طنز و کنایه به بیان روایات اخلاقی می پردازد. با اینکه سنش بالاست، اما روحیه ی جوان و سرزنده ای دارد و این را می شود از همین صحبت های با طنز و کنایه ی او خطاب به پامنبری هایش به راحتی مشاهده نمود. همین روحیه ی او ما را به این وا می دارد که برویم و از نزدیک زیارتش کنیم. یکی از طلبه های جوان و پرحرارت وی را می بینم و به او جریان علاقه ام برای دیدار از نزدیک را می گویم. وی می گوید: «حاج آقا مریض است و دیگر برای سخنرانی هم نمی آیند.» تعجب می کنم و می گویم:« همین دیروز تلوزیون او را نشان داد ...» می گوید:« این برنامه ها دست کم مربوط به 2_3 سال قبل است و ایشان مدتی است که نمی توانند بنشینند و ...» در هر حال خیلی مشتاق هستم که روزی حاج آقا را از نزدیک ببینم. قرار می شود در مجلس روضه ای که در منزل ایشان هفته ای یکبار برقرار است حاضر شویم.

نزدیک بازار تهران در محله ای قدیمی و کوچه ای قدیمی تر، منزلی بسیار محقر(از نظر ظاهر) و البته بسیار پرجاذبه وجود دارد که سردرب آن نوشته شده است: «حسینیه ی آیت الله مجتهدی». وارد خانه می شویم و تصور می کنیم اینجا هم باید مثل رسم علما، با احتیاط و رعایت اصول علمایی، خود را تنظیم نماییم. اما "خودمانی" بودن مراسم و محیط بی تکلف و معنوی اینجا خیالمان را آسوده می گرداند. ابتدا متوجه نمی شوم که روبرویم همان فردی قرار دارد که بخاطر لذت بردن از سخنانش بدینجا آمده ام. نگاهی می کنم و با کمال تعجب می بینم حاج آقا مجتهدی با بدنی بسیار لاغر، آن روبروی جمعیت بر روی تختی دراز کشیده اند و عمامه ای نیز بر سر ندارند ... ساکت و آرام، گویا به خواب رفته اند. احساس می کنم مجلس سخنرانی و مداحی، ایشان را اذیت می کند، و به خود می گویم چرا با این حال این مجلس را تعطیل نمی کنند تا ایشان استراحت کنند. با مشاهده ی این منزل ساده و در عین حال پر از علم و معنویت که از کتابها و قاب های فراوان عکسی که بر سرتاسر در و دیوارش مشهود است، احساس آرامش عجیبی می کنم. و نیز متعجب و مشعوف از اینکه یک استاد بزرگ حوزه که شاگردان مبرزی چون آیت الله استادی و آیت الله خرازی و ... تربیت کرده است، هم اکنون منزلش را محل ورود و خروج مثل منی قرار داده است که شاید از دین داری، جز حرف چیزی ندارد.
شاید برخی علماء و بزرگان، به محض اینکه به مقام یا رتبه ی بالای علمی می رسند برای خود جایگاهی قائل اند و تا یک شعاع خاصی، نمی توان به آنها نزدیک شد، اما اینجا درب به روی هر مشتاقی باز است و تا مرحله ای که بتوانی استاد را زیارت کنی هیچ محدودیتی نداری. آخر مراسم می شود و فردی برروی منبر در حال سخنرانی است، که حاج آقا ناگهان سخن می گوید. گمان می کردم ایشان خواب باشند، اما به پیرمردی اشاره کردند که در حال نزدیک شدن به ایشان بود: «آقای فلانی! همانجا کنار دیوار بشین.» نگاه ها می رود به سمت حاج آقا؛ اما پیرمرد نمی نشیند و نزدیکتر می شود. حاج آقا هم که می بیند حرف او موثر واقع نشده، این بار خطاب به آن فرد می گویند: «بیا اینجا کارت دارم». متوجه می شویم که می خواهد با او شوخی کند. درست است، با صدای بلند می گوید: « نزدیک می آیی، بعضی ها گمان می کنند می خواهی یواشکی پولی به من بدهی ...» جمعیت می خندد. چقدر شنیدن این شوخی ها از کلام یک عالم برجسته برایم لذت بخش است. در حال و هوای خودم هستم که جوانی از همین طلبه های پرشور رو به رویم می نشیند. می پرسد: «سخنرانی آقای ... بودی؟» می گویم نه. با حالت خودمانی به من که پشت دیوار تکیه زده ام می گوید: «برو آنطرف، یک جایی هم به من بده!» متوجه می شوم که اینجا همه آن ویژگی خاص استاد را دارند. موبایل را از من می گیرد و تصاویری که از مجلس امروز گرفته ام، نگاه می کند و شروع به صحبت می کند، گویی بیش از 20 سال با من رفیق است! احساس می کنم طلبه های اینجا نیز از این استاد درسهایی آموخته اند که تمیز آنها از دیگر طلبه ها را امکان پذیر کرده است. درست همین زمان، آیت الله مجتهدی با شوخی خطاب به طلبه ای که برای عمامه گذاری آمده بود و خود را از طلبه های قم معرفی می نمود، می گوید: «طلبه های من، مثل بستنی "اکبر مَشدی" می مونن. قدیما بستنی اکبر مشدی خیلی معروف بود، هر کسی تا مزمزه می کرد می گفت این بستنی فلانیه. طلبه های منم همینطوری اند ... همه کس نمی تونه ادعا کنه که از طلبه های ماست ...»!
در همین اثنا حاج آقا، آن دوست ما را که از طلبه های حوزه ی علمیه ی ایشان است به اسم صدا می زند: «تو فلانی هستی؟» می گوید: «بله». رو به یکی از علمای بزرگ در مجلس می کند و می گوید: «این اسمش فلانی است و از طلبه های خوب ماست.» بعد دوباره خطاب به او می گوید: «آن شعری که فامیلی تو در آن است را بخوان.» این طلبه ی جوان هم با انرژی و صدایی بلند شروع به خواندن بیتی می کند که در آخر آن، نام خانوادگی اش آمده است. حاج آقا می گوید دوباره بخوان و او نیز بلندتر می خواند و لبخندی بر لبان حاضرین می نشیند. برایم خیلی جالب بود که چطور نام تک تک طلبه ها در ذهن ایشان است و چگونه از آن دور و خوابیده بر روی تخت، این طلبه را دقیق می شناسند. اما در هر حال از اینکه می دیدم ایشان بر روی تخت هستند و نمی توانند حرکت کنند، بشدت ناراحت و متاثر شدم. جوانانی بودند که مشتاقانه ایشان را می نگریستند و منتظر اشاره ای بودند که به سرعت، هر امر معظم له را اجرا کنند. به خود گفتم قدرت این پیرمرد مریض که در گوشه ای افتاده است بیشتر است یا آن سلاطینی که ده ها مستخدم و محافظ و ... دارند و جز با همان سلاطین، با احدی رفت و آمد ندارند؟ و در توضیح پاسخ مشخص اش در دلم ادامه دادم: اینجا کار کردن برای یک عالم، در علاقه ی ویژه ی به او و حب به دینداری است ولی آنجا کار کردن برای پادشاه در زور و اجبار و گرفتن جیره است. ای کاش اینها را کسانی ببینند که از آخوندی جز لباس و ظاهر چیزی ندارند و به محض گرفتن سمتی از اصل خود غافل می شوند.
این دیدار برایم لذت بخش تر از شرکت در هر جشن و پایکوبی یا دیدن فلان بازیگر و فلان خواننده بود. واقعا مفهوم اینکه «دیدن چهره ی علماء هم عبادت است» را به خوبی لمس کردم. در هر حال امیدوارم حال این استاد کم نظیر اخلاق، هر چه زودتر بهبود یابد و برای شفای حالش خاضعانه دعا می کنم و از هر کس که علاقه ای به اسلام و اسلام شناس دارد، نیز می خواهم برای شفای حال ایشان دست به دعا بردارد.
-
تصاویر مرتبط




به نام خالق لوح و قلم