گریه ی نیروهای نظامی شاه از جنایت او

همسر شهید نواب صفوی، به دلیل مشارکت در بسیاری از فعالیت های سیاسی و فرهنگی آن شهید، از فداییان اسلام و نحوه ی فعالیت آن ها و ... خاطرات ارزنده ای دارد. او پس از دستگیری نواب صفوی ( به همراه برخی از همسران و مادران فداییان اسلام)، ضمن تحصن مقابل دادگستری و شهربانی رژیم پهلوی و درخواست آزادی عزیزان خود، سخنان کوبنده ای علیه سیاست های سرکوبگرانه ی رژیم شاه ایراد کرد. همچنین او در مقطع حساسی دیگر و پس از شهادت نواب صفوی، بر سر مزارش چون شیر خروشید و سخنانی گفت که عمّال رژیم را به گریه انداخت. خاطرات آن روزها از زبان خودش شنیدنی است:
بعد از ظهر حدود ساعت 3 یا 4، با عده ای از زنان اعضای فداییان اسلام، به مسگرآباد رفتیم. می توان گفت که رژیم در آن روز، در مسگرآباد حکومت نظامی برقرار کرده بود و آن منطقه کاملاً در محاصره ی قوای نظامی بود. وقتی ما به آن جا رسیدیم، عده ای از مردم نیز آمده بودند. هنگامی که بر سر خاک نواب رسیدم، حالم بسیار منقلب بود؛ دوست داشتم که در آن لحظه می مردم؛ غم از دست دادن ایشان، قلبم را جریحه دار کرده بود؛ بالاخره بغض گلویم هم چون آتشفشان گشوده شد و گریه امانم را برید. در میان گریه و زاری من، یکی از افسرها آمد و با بی ادبی گفت که پاشو، نمی خواهد گریه کنی. من مثل کوه باروت، منفجر شدم؛ بلافاصله ایستادم و فریاد زدم که آری، بنی امیه نیز فرزندان رسول خدا را همین گونه تسلیت دادند. ای شاه جنایتکار! ای یزید زمان! نیمه شب، فرزندان پیغمبر را به جرم حق گویی و دین داری می کشی. خیال می کنی که تا ابد به این حکومت فاسد و جابرانه ی خود ادامه می دهی؟ هیهات! هیهات! تو تصور می کنی که این شمع های فروزان حق و حقیقت را خاموش کرده ای؟ به خداوند که این شمع ها فروزان تر و مشتعل تر شده اند. به خدا سوگند که خون نواب عزیز و یارانش می جوشد و فداییان دیگری پرورش می دهد که پایه های حکومت فاسد تو را سرنگون می کنند و حلقوم کثیف تو و یارانت را خواهد فشرد. اگر تو تمام مردان و جوانان ما را بکشی، ما زنان جای آنان را می گیریم و در مقابل تو می ایستیم و هراسی به دل راه نمی دهیم. ای یزید زمان! چه خوب ثابت کردی که از چه سلسله و خاندانی هستی. آیا ندیدی پدر جنایتکارت با آن همه جنایت با چه خواری و ذلتی در خاک بیگانه مرد؟!
حدود یک ساعت و نیم در آن جا صحبت کردم. جمعیت زیادی گرد آمده بودند. تمام فضا را سکوت مرگباری فرا گرفته بود. نفس ها در سینه ها حبس شده بود و من چنان غرا و کوبنده صحبت می کردم که تمامی آنان می شنیدند. عده ای از آنان با تعجب می گفتند که این خانم با این سن و سال کم، چه قوت قلبی دارد؟ چه قدر شجاع و نترس است؟ اگر ما به جای او بودیم، از ترس غش می کردیم! من در آن جا فلسفه ی حرکت و قیام آقای نواب را بیان کردم و در ادامه گفتم که به خدا قسم دخترهای خود را چنان تربیت می کنم که از تو ای جنایت کار تاریخ و یاران تو انتقام بگیرند؛ سپس گفتم که سلام به تو ای نواب عزیز، سلام به تو ای عاشق خدا، سلام بر تو ای کشته ی راه حق، آفرین بر تو! آفرین به یاران صدیق و با وفایت، چه خوب و زیبا و خالصانه در راه حق عشق بازی کردی و گوی سبقت از همگان ربودی. نواب عزیز! آرزوی همیشگی تو این بود که ای کاش در عاشورا می بودی و جدت حسین(ع) را یاری می کردی؛ امروز چه خوب جدت را یاری کردی.
افسران و همه ی کسانی که در آن جا بودند، گریه می کردند. من با اشاره به نیروهای نظامی گفتم: «ای سربازان بنی امیه که ایستاده اید و من را نگاه می کنید و اشک می ریزید، بگریید که اشک ندامتتان هرگز خشک مباد؛ اما خود می دانید که دست به جنایتی بزرگ و نابخشودنی زده اید و تو «آزموده»! ای «عبیدالله ابن زیاد»! از همسر رزم آرا انگشتر نفیس و گرانبها می گیری و حکم قتل فرزند رسول الله را صادر می کنی! و تو «بختیار»! ای «ابن سعد»! در فرمانداری نظامی تهران به ساحت مقدس فرزندان فاطمه(س)، سید عبدالحسین واحدی، اهانت می کنی و او را در همان جا به شهادت می رسانی! شما خیال می کنید که این همه جنایت و فساد برای همیشه پوشیده خواهد ماند؟ و شما ای مردم که در طول تاریخ ملعبه ی دست شیادان و نیرنگ بازان بوده اید! آیا می دانید که نواب عزیز و یارانش را به چه جرمی به شهادت رسانده اند؟ آقای نواب گناهش این بود که می گفت این جا کشور اسلام است؛ این جا کشور امام جعفر صادق(ع) است، پس باید قوانین و احکام ناب قرآن و اسلام اجرا شود. او می گفت که یک طرف این مملکت عده ای بی دین، هرزه و شراب خوار که از شب تا صبح در حال عیش و عشرت و لهو و لعب هستند، قرار دارند و در طرف دیگر، عده ای مستضعف، درمانده و بیچاره که به نان شب هم محتاج هستند. یک زن باید فرزندش از گرسنگی و مریضی درآغوش او از فقر و فلاکت بمیرد و در عوض وابستگان به حکومت و درباریان در عیش و نوش و رفاه و آسایش مطلق به سر برند. او می گفت که یک قاضی که از شب تا صبح در مجالس آن چنانی با بدن عریان زنان بدکاره و بی عفت که آتش شهوت از آن ها شعله ور است، شرکت می کند و شکم نجس خود را مملو از مشروبات الکلی می کند، فردا چگونه می تواند بر مبنای عقل و عدالت قضاوت کند؟
یکی یکی جنایات دربار و عمال شاه را بیان کردم که: نواب به خاطر مبارزه با آن ها و رسیدن به اهداف مقدس خویش به شهادت رسید. در آن زمان «مجله ی خواندنی ها» درباره ی سخنان شورانگیز و اعتماد به نفسی که من داشتم، نوشته بود: «روح نواب در کالبد زنش حلول کرده است و مردم را با سخنان آتشین خود، آماده قیام کرده است.» ...
* "کتاب خاطرات نیرة السادات احتشام رضوی (همسر شهید نواب صفوی)"، مرکز اسناد انقلاب اسلامی. حجت الله طاهری. ص 138 الی 141.
به نام خالق لوح و قلم